زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

1. دوست دارم كه وقتي مردم جسدم رو اتيش بزنن دوست ندارم برم زيره خاك

2.دوست دارم يك شب تا صبح زيره نور ماه کنار دريا بشينم و به اسمون پر ستاره نگاه کنم

3. دوست دارم يک سگه بزرگ داشته باشم تا هميشه همه جا با خودم ببرمش

4. دوست دارم يک کتاب خونه داشته باشم بزرگه بزرگ فقط هم توش کتاب هاي رمانه عاشقانه داشته باشم…

5. دوست دارم خونه ي توي باغ بزرگ باشه اونوقت كتاب خونم رو ببرم تو اون باغ و سگم رو هم براي حفاظت ببرم اونجا

6.دوست دارم توي باغم يك باغچه ي خيلي بزرگ داشته باشم تا بتونم توش گلاي ياس و اطلسي بكارم توي باغم رو هم پر كنم از درختاي سرو و ميوه

6. دوست دارم توي باغم يك حوض بزرگ داشته باشم با يك فواره رنگي وسطش با كلي ماهي قرمز

7.اونوقت دسته اوني رو كه دوسش دارم بگيرم و ببرم توي اون باغ و تا اخر عمر اونجا باهاش زندگي كنم

8. دوست دارم همه ي ادما به تمامه ارزوهاشون برسن

حالا نوبته فانتزي هاس…

1. دوست دارم به مصر سفر كنم و خرابه هاي قصره كارتاژ رو از نزديك ببينم اهرام ثلاثه رو ببينم

2. دوست داشتم يک ساعته زمان داشتم که باهاش زمان رو متوفق ميکردم دوست دارم توي 80 روز دور دنيا رو سفر كنم

3. دوست دارم يك گنجه افسانه اي داشته باشم كه هيچ وقت تموم نشه اون وقت با اون تمامه كودكهاي يتيم و بي سرپرست رو تا اخره عمرم سرپرستي كنم

4. دوست داشتم جاي شرلوك هلمز بودم

5. دوست داشتم توي فيلمه پدرخوانده نقشه مري خواهره ال پاچينو رو داشتم

6. دوست داشتم كه شركته ماكروسافت زيره دسته من بود

7.دوست داشتم يك شب برم اسمون و كلي ستاره بچينم اونوقت اونا رو بزارم تو يك سبد روش ربان بزنم و با كلي عشق بدمشون به اوني كه دوسش دارم

8.دوست دارم خدا رو ببينم و ازش بپرسم چرا؟

9. دوست دارم اوني كه قراره دوسش داشته باشم از پشته ابرا با يك اسبه سفيده و يك شمشير طلايي بياد

10.دوست دارم يك جفت بال داشته باشم تا به هر جا كه ميخوام برم دوست داشتم جاي داوينچي بودم

11. دوست دارم اوني كه قراره دوسش داشته باشم هر چه زودتر بياد اخه داره دير ميشه…

آفتاب تازه زده بود. هنوز آسمون کامل روشن نشده بود، که چند تا ابر

پشت سرهم سوراخ شدن. يه چيزي خورد زمين، سنگي نبود ، آخه

صداش تپ بود………………….

آفتاب که کمي بالا اومد و مردم مثل لاک پشت سرشون رو از توي

لاکشون بيرون آوردن ،توي زمين ولُ شدن ، يه غريبه رو ديدن از سر

فضولي دورش جمع شدن . صداي پچ پچ بلند شد….

- اين چيه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- حيوونه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- آدم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- پرنده ست ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

-عروسک ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- …

موهاش طلايي بود . بالاش سفيد مثل کبوترا ، از شرم وحيا سرشِِ پايين

بود ، زخمي ، خوني ، مجروح بود …………..

کسي جرات نداشت بهش نزديک بشه . داشت گريه مي کرد ،که يکي اومد

جلو دستش رو دراز کرد ، بهش گفت : تو هم سقوط کردي ؟ !!…….