یچیده بود، تند تند تایپ ميکرد، از همان جا گفت: - بابا شما که افتادی تو کار خیر دیگه کوتاهی نکن! تا تنور داغه نون رو بچسبون! بالاخره چشم امید جوونهای فامیل به کارای خیر شماست. - آره! چشم امید جوونهای فامیل هستم، اما ما تو فامیلمون پسر دمبخت نداریم، که اگه هم داشتیم حتما خودشون اونقدر عرضه داشتن که بعد از خدمت سربازی به جای رایت سیدی واسه این و اون و چت کردن، پاشن برن دنبال کار! - متشکرم بابا! همیشه این محبتهای شما باعث افتخار منه! باز خوب شد به صورت مستقیم منظورتون من نبودم! مرتضی و مینو از بچگی با هم کلکل ميکردند. اصلا برايشان یه تفریح شده بود، وقتی حال یکی خراب بود اون یکی به دادش ميرسید و با شوخی و مسخرهبازی نميذاشت خیلی توی خودش بره. از سه ماه پیش که سربازی مرتضی تموم شده بود و نشسته بود توی خانه، ترم دوم مینو شروع شده بود و ميرفت دانشگاه. برای همین فرصت چندانی برای شیطنت نداشتند، شبها هم مرتضی هدفون ميگذاشت و ميچسبید به کامپیوترش و با کسی حرف نميزد. ميگفت دارد خودش را برای امتحان کاردانی به کارشناسی آماده ميکند. اما درس نميخواند و بیشتر وقتش را به وبگردی و چت کردن ميپرداخت. به مینو ميگفت توی خدمت عقده شده بود برام که یه کامپیوتر داشته باشم، اما نميشد. توی مرز خیلی اوقات برق هم نداشتیم چه برسه به این خیالات. - مرتضی! مرتضی! تو آمادهاي مامان؟ - آره مامان! مرتضی آماده است، فکر کنم با این تیپی که زده، موردتوجه همه بشه و هیچکس حتی یه لحظه هم عروس و دوماد رو نگاه نکنه، زیر پیراهن سفید با پیژامه آبی راهراه تیپ باحالیه واسه عروسی! - اتفاقا 68 درصد باهات موافقم مینو! با همین تیپ میيام، ملت یه حالی بکنن. - مرتضی! - چیه بابا؟ - حالا که مامانت ميخواد به سلامتی دو ساعت دیگه راه بیفته، تو چرا نميجنبی؟ نکنه ميخوای کلی هم منتظر تو باشیم، پاشو لباس مرتب بپوش، من آبرو دارم پیش دوستا و همکارام. نری اون لباسهای جلف رو بپوشی، مرد گنده رفته سی سانتیمتر لباس خریده ميگه تیشرته! اون رو تن یه بچه دو ماهه هم بکنی تنش ميافته بیرون! مینو ریز ریز ميخندید. مرتضی سرش را تکان داد و از جایش بلند شد، همانطور که چشمش به مانیتور بود، دستش را دراز کرد و از توی کمد پیراهن رسمی و چروکی را بیرون آورد. - مرتضی! ميخوای اینو تنت کنی؟ خدایی برو یه گونی بپوش از این بهتره، پاشو اتوش کن. - ول کن بابا! حسش نیست! تازه شبه کی ميبینه که این یه خورده اتو نداره. - این پیرهن انگار از چرخ گوشت رد شده اون وقت تو ميگی یه خورده اتو نداره؟ - این چیزیش نیست، دیشب که با سامان بیرون بودم و دیر اومدم خونه، حال نداشتم لباس عوض کنم با همین خوابیدم! تلفن زنگ زد. مرد از جایش بلند شد و نگاهی به شماره کرد. - مرتضی! فکر کنم با تو کار دارن، هر کی بود نیفتی تو رو دربایستی، یا باهاش قرار بذاری بری بیرون، بگو که داری ميری عروسي! مرتضی گوشی را برداشت، شاهين بود. چند کلمهاي با هم حرف زدند. بعد گفت: - بابا! فردا ماشین رو ميشه بهم قرض بدی؟ - واسه چی؟ باز قراره بری شمال و ماشین رو قوطی کنی برگردی؟ - نه! شاهين ميگه فصل گلابگیریه تو کاشان، ميخوایم با بچهها بریم. مینو فوری شیطنت کرد و گفت: - اگه اینطوره، بابا ما هم قراره از طرف دانشگاه بریم اردوی اصفهان واسه دیدن عالیقاپو، من از اتوبوس خوشم نميآد، ماشین رو بده پشت سر اتوبوس، من و دو، سه تا از دوستام بریم. - مگه عروس ميبرید اصفهان؟! یه جوری ميگه اردو انگار ما اردو نرفتهایم، مگه دانشگاه ميذاره شما با ماشین شخصی برید؟ تازه تو كارت سوخت ما فقط يك قلوپ بنزينه! مرد تلویزیون را خاموش کرد و گفت: - بیخودی کلکل نکنید، ماشین رو به هیچ كدومتون نميدم، فردا قراره ببرمش تعمیرگاه. مرتضی ميدانست که وقتی بابا نه بیاورد توی کار، دیگر اصرار فایدهاي ندارد، برای همین زیر لب گفت: - بابا یه پیشنهاد دارم، ماشین رو ببر تعمیرگاه، بگو نگه دارید اینجا تا وقتی پسرم ماشین بخره! اینجوری هم خیال شما راحته هم من! زن از اتاق بیرون آمد و گفت: من حاضرم. دیدی هی غرغر ميکردی؟ سه ثانیه حاضر شدم. - بله! البته سه ثانیه و دو ساعت و چهل دقیقه هم روش! زود باشید بچهها دیرمون شد. - بابا! تو ماشین صندلی جا میشه؟ - صندلی واسه چی مینو؟ بابا دوستای ما اینقدرها که شما فکر ميکنید بیکلاس نیستن، خودم رفتم تالار رو دیدم، زیلو که نمينذازن كف تالار، صندلی دارن اونجا! - نه بابا! آخه مرتضی چسبیده به صندلی کامپیوترش، بعید ميدونم بشه بدون صندلی اون رو برد تو ماشین! مرد بیحوصله و کلافهتر از همیشه در اتاق مرتضی را باز کرد، او مثل همیشه هدفون را چسبانده بود روي گوششهایش و زل زده بود به مانیتور، انگار نه انگار که برای رفتن برنامهاي داشته باشد. - پسر پاشو دیگه! به جای اینکه بری ماشین رو روشن کنی، نشستی پای کامپیوترت؟ تازه هنوز این پیژامه مسخره پاته؟ مرتضی سریع از جایش بلند شد و شروع کرد به لباس پوشیدن. بعد جوری که صدایش را فقط مینو شنید، گفت: - حالا كه وقت داریم؟ من ميخوام برم صورتم رو اصلاح کنم. مینو هم انگار یه بهانه خوب دستش افتاده باشد، گفت: - صبر کن از بابا بپرسم! بابا… بابا… - جان مینو بیخیال! بیخیال شو. الان بابا میياد دوباره المشنگه به پا ميکنه. - اگه اون امپیتری پلیر که تازه خریدی رو بهم بدی بیخیال ميشم. زود باش. بابا داره میياد. تصمیمت رو بگیر… زود… - باشه! ولی خیلی نا]
]>


