صفحه اولتماس با مانقشه سایت

سخنرانی های دکتر انوشه ( روابط دختران و پسران )
آیا شما نیز دکتر انوشه را می شناسید؟ آیا تکه هایی از کلیپ های صوتی و یا تصویری ایشان را در گوشی ها دیده اید؟ این کلیپ ها که حداکثر در قطعه های ۵ دقیقه ای منتشر شده بود مورد استقبال زیادی قرار گرفت و به سرعت آقای انوشه را معروف ساخت!   

این سخنرانی به شما کمک میکند طرف مقابل را به خوبی شناخته و ارتباط بهتری ایجاد کنید 

این مجموعه شامل ۵۰۰ دقیقه نکات ریز یک زندگی هست زندگی که اگر شما با بی تجربگی آغاز کنید با مشکلات زیادی بخورد خواهید کرد
http://zibashop.netforoosh.com/product/%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D9%87-%28%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%29-21.html

چشمهایت مال من


توجه : مطالب زیر از سایت های مختلف گرد آوری شده است و صرفا جهت جستجو گر اتوماتیک سایت نمایش داده میشود در صورتی که مطلب غیر اخلاقی یا خلاف قوانین کشور مشاهده نمودید لطفا از طریق این صفحه به ما اطلاع دهید
توجه : مالک این سایت و خود این سایت هیچگونه ارتباطی با مطالب جستجو شده از سایت های مختلف ندارد و هیچگونه مسئولیتی را نمیپذیرد تمام مطالب این سایت به صورت خودکار و با استفاده از ربات های جستجوگر مانند گوگل در این سایت درج میشوند
توجه : این سایت در ساماندهی سایت های اینترنتی ثبت شده است و آدرس و مشخصات حاصب آن در آن موجود است
توجه: این سایت یک سایت جستجوگر مطالب است و مطالب به صورت خودکار از وبسایت های فارسی بازنشر میشوند.
توجه: این سایت به صورت اتوماتیک کلمات رکیک و غیر اخلاقی و محصولات غیر مجاز را فیلتر میکند ولی اگر برنامه نتواند آنها را فیلتر کند آنهارا نمایش نمیدهد از این رو از شما پوزش میطلبیم
پیش فرض رمان لیلای من
رمان لیلای من – قسمت اول

لیلا ... لیلا ... بیا اینجا عزیزم می خوام موهاتو شونه بزنم.
لیلا مقابل در، لحظاتی بر چهره رنجور مادرش نگاه کرد و لبخندی تصنعی بر لب نشاند، به سمت در رفت مقابلش نشست و گفت:
- زحمتتون می شه.
مادر لبخندی بر لب نهاد و گفت:
- برگرد ببینم، اینقدر هم واسه من لفظ قلم صحبت نکن.
لیلا پشت به او نشست و گفت:
- می بخشید که پشت به شما کردم.
مادر شانه را روی موهای بلند و سیاهرنگش کشید و گفت:
- گل من پشت و رو نداره.
لحظاتی در سکوت موهایش را شانه زد و بعد بی مقدمه گفت:
- غم و اندوه واسه همه است خدا هیچ بنده ایش رو بی غم نیافریده و توی همین لحظه هاست که آدمها احساس تنهایی می کنند در این مواقع هم نباید هر کسی رو همدم دونست فقط با توکل به خداست که می شه این لحظات رو پشت سر گذاشت، بالاخره هم روزهای سخت می گذره و وقتی هم که گذشت و برگردی به عقب و ببینی که صبورانه اون روزها رو با توکل به خدا پشت سر گذاشتی تمام تلخیها و زشتیها، شیرین و زیبا می شه فقط باید صبر داشته باشی.
لیلا گفت:
- این حرفها چیه مامان؟ نکنه می خواهی دخترت رو بترسونی.
مادر بافتن موهای لیلا را شروع کرد و گفت:
- بترسونم؟ از چی؟ من که همیشه دخترم رو نصیحت می کنم.
لیلا گفت:
- نصیحتهای امروزتون فرق داره، یک ... یک جورایی منو می ترسونه.
مادر لبخندی زد و گفت:
- لیلای من نباید از چیزی که حق همه آدمهاست بترسه.
لیلا بغضش را فرو داد و با کمی مکث گفت:
- تنهایی وحشتناک ترین اتفاقه، من نمی خواهم که حتی لحظه ای بدون شما باشم نمی خواهم که تنهایم بگذارید.
مادر انتهای موهای لیلا را بست، او را به سمت خود برگرداند و گفت:
- هیچ کس با وجود خدا تنها نیست.
لیلا گفت:
- چرا نگذاشتی عملت کنند؟
بار دیگر لبخندی بر لب نهاد و گفت:
- چیزی رو که خدا داده اگر خراب بشه درست شدنی نیست.
لیلا گفت:
- اینا همه اش بهانه است، علم اینقدر پیشرفت کرده که درد شما رو درمون کنه، اینو خودتون هم می دونید و می دونید که با یک جراحی ساده بهبود پیدا می کنید فقط ... فقط ...
و ساکت شد. مادر گفت:
- فقط چی؟ چرا حرفت رو خوردی؟
لیلا نگاهش را از او گرفت و با غضبی آشکار گفت:
- فقط اون آدم بی عاطفه نمی خواد که ....
مادر فورا حرف لیلا را قطع کرد و با عصبانیتی ساختگی گفت:
- منظورت کیه؟
لیلا گفت:
- منظورم باباست، فکر می کنید نمی دونم، نفهمیدم که بابا نخواست شما عمل بشید؟
مادر سر لیلا را بالا گرفت و گفت:
- این حرفها چیه لیلا؟ این خودم بودم که نخواستم ....
این بار لیلا حرف او را قطع کرد و در حالی که سعی داشت جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد گفت:
- مامان ... من ... من دیگه بچه نیستم یک دختر هیجده ساله هستم با کلی احساس و عاطفه، همون قدر هم عشق و دوستی رو درک می کنم. توی تموم این سالهایی که به عقل رسیدم و فهمیدم عشق و دوستی چیه متوجه بی تفاوت های بابا نسبت به شما بودم، انتظار می کشیدم که واسه تنها دخترتون درد دل کنید و از بی محبتهای بابا شکایت کنید اما .... آخه صبوری تا به کجا؟ توی سینه تون چیه؟ یک دریا ... یک دنیا ... انقدر غصه ها رو توش تلنبار کردید که داغونش کردید حالا کی به فکر ترمیمش می افته، اون آدم بی عاطفه یا دختر دست و پا شکسته تون؟ شاید هم ... وحید ... می دونم که بابا دوستتون نداره. تظاهر بی فایده است؛ تلخی با پاره تن، حقایقق رو در خفا فرو نمی بره.
مادر لبخند تلخی زد و پرسید:
- و تو ...؟
لیلا خودش را در آغوش پر مهر مادر رها کرد. بغضش ترکید و اشک ریزان گفت:
- به اندازه تمام دنیا دوستتون دارم، بیشتر از همه چیز و همه کس.
مادر او را به سینه خود فشرد، دست نوازشی بر سرش کشید و گفت:
- پس وحید را فراموش کن، همونطور که تا حالا نگذاشتی بفهمه درد من چیه. خودت هم خوب می دونی به خاطر من تمام زندگیش رو می فروشه و من نمی خوام سر و سامونش به هم بریزه.
سپس سر لیلا را از سینه اش جدا و اشکهایش را از روی گونه هایش پاک کرد، او را بوسید و با شوخی گفت:
- بس کن دخترم، دلم گرفت، من که اینجا هستم پس گریه ات واسه چیه؟ بلند شد بلند شو تا من وضو می گیرم سجاده ام در بیار.
لیلا گفت:
- این چه وقت نماز خوندنه؟
مادر در حالی که از جا برمی خاست گفت:
- مگه صحبت با خدای خودم وقت و موقع می خواد؟ بلند شو تنبل خانوم!
لیلا لبخندی زد و از جا برخاست مادر از پشت سر به دخترش نگاه کرد. غمی سنگین در دلش نشست، آنقدر سنگین که دردی جانکاه را به قلبش وارد آورد. دستش را به دیوار زد و دست دیگر را روی سینه اش قرار داد، سعی کرد درد را بروز ندهد سر به آسمان بلند کرد و آهسته گفت:
- خدایا، لیلای مرا در پناه خودت بگیر.
لحظاتی بعد رو به قبله، قامت بست. می خواست آن نماز را به خاطر لیلایش بخواند؛ می خواند تا دخترش را به یگانه حق بسپارد. لیلا کنار او نشست. ذکرهای زمزمه وارش به او آرمش می بخشید، از دیدن راز و نیازهای مادرش لذت می برد، همیشه در آخر نماز، سجده ای طولانی می کرد، اما این بار به آرامی سر او را زیر چادر نماز و در آغوشش کشید و آهسته گفت:
- لیلا، دخترم آدم با گناه و معصیت تنها و بی کس می شه، نه با مرگ عزیزانش.
و بار دیگر او را بوسی، او را از آغوش بیرون کشید و به سجده رفت، سجده دعا .... نیایش .... درخواست .... حاجت مثل همیشه طولانی اما ... نه مثل این بار، اینقدر طولانی، لیلا آهسته گفت:
- مامان ... برم یه چایی بگذارم دو تایی توی حیاط بنشینیم و ... مامان ... مامان ... مامان ...
بادی خنک، ضجه های لیلا را که بی امان مادر را صدا می کرد در فضای پائیز و غم انگیز گورستان پراکنده می ساخت. ریزش بی امان باران از آسمان و چشمانی که مرگ مادر را باور نداشت همه دوستان را آزرده خاطر ساخته بود. اقوام سیاه پوش با چترهایی به هم فشرده گرداگرد قبری که در آغوش لیلا و وحید جایی گرفته بود حلقه زده بودند، در حالی که غم عزیزان از دست رفته را به یاد می آوردند فاتحه ای نثار متوفی نمودند و یکی یکی از گرد قبر برای فرار از سرما و ریزش باران پراکنده شدند. وحید زودتر از لیلا قبر را رها کرد و سعی کرد به همره همسرش، لیلا را هم از آن گور سرد جدا سازند. وحید با چشمانی قرمز و صدایی گرفته گفت:
- لیلا جان، خواهرم بلند شو ... دیگه بسه ... بسه.
لیلا ناله وار گفت:
- ولم کن بگذار تنها باشم.
وحید نگاه غم زده اش را به دو چهره چروکیده و رنجور که از باران اشک خیس شده بودند دوخت؛ نمی دانست برای خودش و خواهرش دل بسوزاند یا برای مادر و پدری مسن که تنها فرزندشان را از دست داده بودند؛ مادر و پدری که بر سر قبر تنها فرزند خود می گریستند. وحید به همسرش راحله اشاره کرد و هر دو به سمت آنها رفتند. وحید زیر بازوی پدربزرگش و راحله زیر بازوی مادر داغدیده را گرفت و از مقابل قبر بلند کردند. وحید نگاهی گذرا به پدرش کرد؛ به او که چون مجسمه ای سرد و بی احساس به خاک گور چشم دوخته بود. با گامهایی آهسته از کنار قبر عبور کرد مقابل دختر جوانی که چتر به دست چشمان اشک آلودش را به لیلا دوخته بود ایستاد و گفت:
- مریم خانوم، لیلا از شما حرف شنوی داره، لطفا باهاش صحبت کنید و با خودتون بیاریدش.
مریم با سر جواب مثبت داد و به سمت لیلا رفت، کنارش نشست و او را در پناه چتر گرفت و آهسته گفت:
- لیلا ... تو هر چقدر هم که اشک بریزی و گریه کنی اون برنمی گرده. می دونم که غمت خیلی سنگینه اما قبول کن که با این بیقراریهات فقط روحش رو عذاب می دی. نمی خواد اینقدر تو رو غمگین ببینه. در برابر غم از دست رفتن عزیزان فقط باید صبر داشته باشیم.
با صحبتهای مریم، لیلا کمی آرام گرفت. مریم دستش را دور شانه های لیلا حلقه کرد و گفت:
- بریم؟
لیلا با چشمانی اشک آلود به او که خالصانه شریک غمهایش بود نگاه کرد و همراه او از جا برخاست.
***
وحید زیر بازوی لیلا را گرفت او را به داخل اتاق برد و با تردید پرسید:
- می خوام سوالی ازت بپرسم و می خوام که حقیقت رو بهم بگی.
لیلا به راحله، همسر برادرش چشم دوخت که در حال بستن چمدانشان بود و گفت:
- شما هم دارید می رید؟
وحید مکثی کرد و گفت:
- باید برگردیم، مجبورم، بیشتر از این مرخصی نداشتم حالا جواب منو بده.
لیلا به برادرش نگاه کرد. وحید پرسید:
- درد مامان چی بود؟
لیلا لحظاتی به او نگاه کرد و بعد گفت:
- منظورت چیه؟
وحید با کمی عصبانیت گفت:
- تو از همه چیز خبر داشتی؛ می دونستی که قلب مامان ناراحته، می دونستی که احتیاج به عمل داره اما به من هیچی نگفتی، حالا می خوام بدونم چرا عمل نکرد.
لیلا سرش را پائین انداخت و آهسته گفت:
- من هیچی نمی دونم.
وحید بازوی لیلا را در دستش فشرد و گفت:
- لیلا ... به من دروغ نگو ... نکنه که بابا نمی خواسته خرج عملش رو بده؟
لیلا حرفی نزد، وحید با عصبانیت گفت:
- پس نمی خواسته که عمل بشه، پس واسه مردنش لحظه شماری می کرده.
لیلا در حالی که می گریست گفت:
- نه این طور نیست.
وحید کمی صدایش را بلند کرد و در حالی که به سمت در می رفت گفت:
- خیلی خب، بهش حالی می کنم که ....
راحله با عجله از جا برخاست و جلوی او را گرفت. لیلا با سرعت در اتاق را بست و گفت:
- می خوای چه کار کنی؟ داد و هوار راه بندازی، باهاش دعوا کنی و یقه اش را بگیری که چرا خرج عمل زنت را تقبل نکردی؟ چرا واسه درمانش تلاش نکردی؟ دلت می خواد جوابش رو بشنوی؟ جوابی رو که همه ما می دونیم، ما می دونیم اما عزیز و آقا جون چی؟ به اندازه کافی دل شکسته هستند، لازم نیست بدونند که زندگی دخترشون چطور می گذشته. می خواهی داغشون رو تازه تر کنی؟
وحید با غضب مشتش را گره کرد و بر دیوار کوبید و گفت:
- لعنت به اون، به اون که عاطفه نداره.
و تسلیم وار روی زمین نشست. لیلا و راحله نگاهی به هم انداختند. وحید پرسید:
- چرا به من چیزی نگفتید؟
لیلا گفت:
- مامان نمی خواست تو چیزی بدونی. می گفت اگر بفهمی که قلبش ناراحته زندگیتو می فروشی تا خرج عملش کنی ... حالا ... تو از کجا فهمیدی که ....
در همین هنگام در اتاق باز شد و عزیز با چهره ای غم زده وارد اتاق شد و خطاب به وحید گفت:
- وحید ... عزیز جان اگر زحمتت نیست برو ترمینال و برای من و آقاجانت هم بلیط بگیر.
وحید گفت:
- به همین زودی می خواهید لیلا رو تنها بگذارید؟
عزیز گفت:
- از جنگلبانی تماس گرفتند آقا جانت باید برگرده، از طرفی لیلا دیگه بچه نیست باید به این ... به این وضع عادت کنه.
و چون بغض راه گلویش را بست فورا اتاق را ترک کرد.
بعد از رفتن راحله و وحید، عزیز و آقاجان، سکوتی سنگین و غمزده بر خانه سایه افکند و لیلا دریافت روزهای تنهایی اش آغاز شده است.
ادامه دارد ...
نویسنده: لیلا رضایی

سورپرایز احمقانه یک زن برای همسرش: عزیزم چشم‌هایت را ببند برایت سورپرایز دارمزن 37 ساله امریکایی به جرم حمله به همسرش به دو سال زندان محکوم شد.وی متهم است از همسرش خواسته تا چشمانش را ببندد تا به او سورپرایزی بدهد اما سورپرایز او چیزی بجز ضربه‌ای کاری با چکش به سر او نبوده است!خوشبختانه جراحت وارده ... [ادامه مطلب]
سورپرایز احمقانه یک زن برای همسرش: عزیزم چشم‌هایت را ببند برایت سورپرایز دارم!!زن 37 ساله امریکایی به جرم حمله به همسرش به دو سال زندان محکوم شد.وی متهم است از همسرش خواسته تا چشمانش را ببندد تا به او سورپرایزی بدهد اما سورپرایز او چیزی بجز ضربه‌ای کاری با چکش به سر او نبوده است!خوشبختانه جراحت وار ... [ادامه مطلب]
© 2014 booof.ir